خیریه 2

یکشنبه یکی از همون موسسات خیریه ای که براش درخواست داده بودم تماس گرفت و گفت: روز سه شنبه جلسه معارفه ست. دیروز رفتم. من بودم با یه دختر خانوم چادری که تو سالن انتظار نشسته بود و قرآن می خوند. جلسه با پنج دیقه تاخیر شد تا شاید تعداد زیاد شه ولی با همون دو نفری که من و اون دختر خانوم بودیم شروع شد و به تدریج هی اضافه شدن تا رسیدیم به هشت نفر!

جالبیش اینکه هر بار هم یکی میومد بیچاره اون آقای مسئول ما مجبور بود همه چی رو دوباره از اول شروع کنه به توضیح دادن... آخرشم خسته شد و واسه گروه آخر حرفا رو تکرار نکرد و گفت ماشالا ما ها تو وقت شناسی حرف نداریم!

همه از خودشون گفتن و ما هم یه چیزایی از کارای خیریه فهمیدیم... قراره فردا یه بازدید از بیمارستان داشته باشیم... میشه بازدید علمیزبان

فردا باید مدارک درخواستی اونا رو هم ببرم تا ثبت نام کامل بشه تا بعدش ببینیم چی میشه؛ بازم انتظار یا اینکه زودتر تکلیفمون رو روشن می کنن.

از خدامه تو این خیریه کار کنم... یعنی شونصد ساله که آرزو دارم اونجا باشم... از همون شونصد سال پیشم هدفم بدون دستمزد بود.

دعا کنین که کارا خوب پیش بره و اینکه جوری باشه که هر چه زودتر بتونم تمام وقت اونجا باشم چون بهر حال یه خورده زمان میبره تا اعتمادشون جلب بشه!

 

بعدشم که دیروز اینجا یه بارون و رعد و برقی بود که کلی انرژی گرفتم... بارون بدون رعد و برق عظیم صفاش کمتره!

/ 16 نظر / 24 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مریم*

عمر به خشنودی دلها گذار ، تا ز تو خشنود شود کردگار/ درد ستانی کن و درماندهی، تات رسانند به فرماندهی/ گرم شو ازمهر و ز کین سرد باش،چون مه وخورشید جوانمرد باش هر که به نیکی عمل آغاز کرد، نیکی او روی بدو باز کرد/ گنبد گردنده ز روی قیاس، هست به نیکی و بدی خودشناس. نظامی

مریم*

[گل][لبخند]

گلشن

سلام آقا رضا چه حال چه احوال؟ چه سوت و کور شده..... انشاالله که راضی باشین

باب اسفنجی

چون من نبودم سوت و کور شده.

گلشن به آقای باب

بله بالاخره تشریف فرما شدین حالا دوکتور شدی یا نه هنوز؟

باب اسفنجی

زندگی چون ساعت شماطه دار کهنه ای/ از توقف ها و رفتن های یکسان پر شده ست

باب اسفنجی

من هر چی زور میزنم باز یه اتفاقی میفته که خودش به تنهایی میتونه یه آدمو از پا در بیاره. همین که میاد کم کم اوضاع بهتر بشه باز یه اتفاق لعنتی میفته. یه اتفاق که خود به خود تمام تمرکزم رو میبره سمت خودش.نمیزاره به هیچ چیز دیگه ای فکر کنم.

باب اسفنجی

من اگه ناامید بودم که الان اینجا نبودم.امیدوارم به تموم شدن این روزای لعنتی.ولی خب حالم خرابه.

باب اسفنجی

داری یه خورده پول بهم قرض بدی؟ نه این که فکر کنی آدم خسیسی ام ها!نه اصلا هم اینطور نیست. ولی خب من خودم مدد جو ام.

مریم*

باد با چراغ خاموش کاری ندارد،اگر در سختی هستی؛بدان که روشنی...