اودیانا
اودیانا در زبان سانسکریت یعنی باغ
همیشه سعی کردم بهش فک نکنم... به اینکه قرار بود چند سال پیش برای همیشه از اینجا برم... به اینکه چه روزایی داشتیم ( با دوستم )... چه شور و حالی داشتیم واسه راهی شدن... به اینکه اگه اون موقع رفته بودم, الان راحت بودم, بدون دغدغه های رایج این مملکت... ولی موندم, تصمیم گرفتم که بمونم... فقط بخاطر خواهرم... توی این مدت خیلی چیزا باعث شد که یاد اون روزا بیفتم... خیلی موقعیت های مسخره معمول توی این مملکت پیش اومد برام که یاد روزایی بیفتم که قرار بود برم... حتی شنیدن نام ایرج هم برام یادآور اون روزا بوده و هست... شماره موبایل اونطرفش رو بهم داده, ولی هیچ وقت نتونستم بهش زنگ بزنم... سخته برام که حتی براش آف بذارم... چون هر بار که یاد اون روزا میفتم یه غم سنگین تو دلم می شینه... سنگین و بلند مدت واسه همین همیشه سعی کردم ازش فرار کنم... امروز وقتی سر ظهر رفتم تا خواهرمو از ادارش بیارم خونه, تو راه برگشت یکی رو دیدم درست شبیه ایرج... قیافه خاصی داره و هیچ کس شبیه خودش نیست جز برادر بزرگش... هربار این دوتا برادر رو جدا جدا می بینم قاطی می کنم ولی اگه با هم باشن یا باهاشون حرف بزنم می فهمم که خودشه یا نه... هیچ کاری نتونستم بکنم... فقط ذل زدم بهش.......... می تونستم برم پیشش... می تونستم صداش کنم تا ببینم خودشه یا نه... ولی بازم ترجیح دادم که چشامو ببندم و بگم کسی نبود... تا شاید بازم بشه سرپوشی گذاشت روی این نرفتن و موندن... با اینکه مدت طولانی ازش بی خبرم ولی همیشه حس کردم که تو کار تجاری بین ایران و ترکیه کار می کنه... با اینکه اصلا قرار نبود واسه همیشه تو ترکیه بمونیم. بازم دلم گرفت.... تابستون بود که باید یه ابلاغ می بردم تو اداره تحویل مرتضی میدادم. پدرم گفت من می برمش, گفتم باشه ولی هیچ حرفی باهاش نزن! فقط برگه رو بده امضا کنه و برگرد. بعد از چند وقت دیدم مرتضی شکایت کرده که فلانی ( یعنی پدرم ) اومده و تو محل کارم آبروی منو برده... این پرونده براحتی توی دادسرا منع تعقیب گرفت... و مرتضی هم که نتونسته بود ادعاشو ثابت کنه یه برگه آورد انداخت در خونه که نوشته بود شکایتمو پس گرفتم, حالا فک می کنه که ما هم چیزی نمی فهمیم. فعلا این اولین پرونده ای که دست خالی موند... نه اندوه می ماند, نه هیچ یک از مردم این آبادی, به حباب نگران لب رود قسم, غصه هم خواهد رفت, آنچنانی که فقط خاطره ای خواهند ماند... دیروز دادگاه داشتیم, اونم چه دادگاهی... جلسه رسیدگی به همون پرونده سخته. دادیار رسیدگی به پرونده, اتهام های مطرح شده توسط مرتضی رو رد کرده بود و کیفرخواست ناچیزی داده بود... حالا قاضی کی بود؟ یکی مثل خودم! لباس مرتب, موهای بلند! که تماما ژل زده بود ( با این تفاوت که من ژل نمی زنم ) قاضی کجا بود؟ دادگاه انقلاب حالا چرا این شکلی بود؟ این آقاهه قبلا آخوند بود ولی وقتی این همه کثافت کاری رو تو دم و دستگاه آخوندا می بینه, به خدا و روز قیامت ایمان میاره حالا باید منتظر موند و دید که چجوری حکم میده... این روزا از بس دارم واسه خاطر پرونده ها سگ دو می زنم که دیگه حال و حوصله هیچی رو ندارم. اصلا نمی دونم این دو هفته چجوری گذشت... هفته دیگه آزمون ورودی دوره بعدی امداده ولی نمی دونم می تونم بخونم یا نه...؟! اصلا فرصت می کنم برم سر کلاس یا نه؟! خیلی وقته که فرصت نمی کنم یه خورده ورزش کنم... حس می کنم بدنم خیلی سنگین شده... کلاسام تموم شدن. زبان تاپ شدم و منتظر نتایج کلاسای امدادم. توی این کلاسا چیزایی پیدا کردم که مدتها دنبالش بودم... جایی که فقط انسانیت مهمه و نه چیز دیگه... امیدوارم تا آخرش اینجوری باشه. سعی می کنم تا آخر راه ادامه بدم. بعدشم نمی دونم چه حکمتی داره این فاینال ما که همیشه روز بعد از فاینال سرما می خورم... اصلا ربطی به سرما و گرما و تابستون و زمستونم نداره. الان یه ساله که بعد فاینال سرما می خورم
دسته بندي: افکار من
دسته بندي: مناسبت ها
دسته بندي: از دیگران
و دست از آخوند بازی می کشه و الان شخصی شخصیه... ( با میل خودش, خلع لباس نشده )
دسته بندي: افکار من
دسته بندي: افکار من


دسته بندي: افکار من
| Design By : Night Melody |
